خدای مهربان تر

خرید بک لینک
از پشت شیشه ی اتاق CCU می دیدم که دکتر چشمان مادرم را بست و پرستار بعد از اینکه دستگاه ها را از مادرم جدا کرد، ملحفه ی سفید را روی بدن نحیفش کشید. سعی می کردم استوار باشم؛ هر چه باشد، پسر ارشد هستم و باید تکیه گاه بقیه باشم. اما خواهرم که خودش را با هق هق در آغوشم انداخت، بغضم ترکید. به سینه ام فشردمش و هر دو گریه می کردیم. هنوز نمی دانستم برای چه چیزی گریه می کنم!؟ ” برای اینکه دیگر مادر ندارم؟! مگر می شود مادر نباشد؟! ” خواهرم را به هر زحمتی بود روی صندلی نشاندم ومی رفتم تا برایش آب قند بیاورم که چشم هایم سیاهی رفت به زانو روی زمین افتادم . درب اتاق CCU باز شد. مادرم در دستان مردی که بوی خدا می داد، با لبخند مرا نگاه می کرد. مادر را به سمتم آورد و گفت : ” مادرها نباید بمیرند . ”

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۵/۰۳/۱۸ساعت ۱:۱۲ ب.ظ توسط بزرگــــمهر |
برخیزید!...

ما را در سایت برخیزید! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 48 تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 14:17

صفحه بندی